شمس الدين حافظ

104

سفينه حافظ ( فارسى )

[ 20 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست ] 7 [ 1 ] شماره مسلسل 33 روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست * مى بخمخانه به جوش آمد و مىبايد خواست نوبت زهدفروشان گران جان بگذشت * وقت شادى و طرب كردن رندان پيداست چه ملامت بود آن را كه چو ما باده خورد * اين نه عيبست بر عاشق رند و نه خطاست باده‌نوشى كه درو روى و ريائى نبود * بهتر از زهدفروشى كه درو روى و رياست ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق * آنكه او عالم سرّست بدين حال گواست فرض ايزد بگذاريم و بكس بد نكنيم * وانچه گويند روا نيست نگوئيم رواست « 1 » چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم * باده از خون رزان است نه از خون شماست اين نه عيب است كزين عيب خلل خواهد بود * ور بود عيب چه شد مردم بىعيب كجاست حافظ از عشق خط و خال تو سرگردانست * همچو پرگار ولى نقطه دل پابرجاست « 2 » [ 21 دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست ] 8 شماره مسلسل 34 دل و دينم شد و دلبر بملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست كه شنيدى كه درين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخر صحبت بندامت برخاست شمع گر زان لب خندان به زبان لافى زد * پيش عشاق تو شبها بغرامت برخاست در چمن باد بهارى ز كنار گل و سرو * بهوادارى آن عارض و قامت برخاست مست بگذشتى و از خلوتيان ملكوت * به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت * سرو سركش كه بناز قد و قامت برخاست حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى * كاتش از خرمن « 3 » سالوس « 4 » و كرامت برخاست

--> ( 1 ) در حافظ هومن اين مصرع چنين است : ور بگويند ره اينست بگوئيم رواست . ( 2 ) در سودى مقطع چنين است : حافظ از چون و چرا بگذر و مى نوش دمى * نزد حكمش چه مجال سخن چون و چراست ( 3 ) در بعضى از نسخ بجاى خرمن « خرقه » نوشته شده است . ( 4 ) بمعنى فريب‌دهنده ، رياكار ، مكار و حيله‌گر است . [ 1 ] پاورقى غزل 7 - نقل از سيف‌پور فاطمى : گويد حافظ اين غزل را پس از مرگ محمد مبارز الدين سروده و براى شاه شجاع فرستاده است .